سلام دوستان و همراهان عزیز و محترم

راستش یکی از دوستان از من یک سوالی پرسید که من وظیفه ی خودم میدونم که جوابشونو بدم:

ایشون به من گفتن "چرا آدمها از شخصیت اصلی خودشون فرار میکنن؟! و چرا من اسم خودمو تغییر دادم و گذاشتم "یک مشت خاک"؟!

در جواب ایشون باید بگم ما یک مشت خاکیم که از شخصیت و اصلیت اصلیمون فرار کردیم!

حال بذارین این سوال رو ازتون بپرسم: شما میدونین که اصلیت ما آدمها چیه؟!!!

گاهی اوقات این سوال تو ذهنم بوجود میاد که من چی ام؟! من کیم؟! بعد که یه کم فکر میکنم میبینم من و حتی همه ی آدمها هیچی نیستیم غیر از "یک مشت خاک" که خدا از روح خودش به اون دمیده و الآن ما اینیم که...!

آره ما یک مشت خاک بیشتر نیستیم پس چرا بعضی وقتها (بعضی وقته که چه عرض کنم!) اونقدر مغرور میشیم که اصلیت خودمونو فراموش میکنیم؟! فراموش میکنیم که یک مشت خاک بیشتر نیستیم٬ فراموش میکنیم که کی ما یعنی این موجود خاکی رو به اینجا رسونده٬ فراموش میکنیم که...!

وقتی به اینا فکر میکنم واقعا پیش خدا شرمنده میشم و حتی دیگه روم نمیشه که از خدا کمک بخوام...!

به قول سعدی: "تن آدمی شریف است به جان آدمیت.....نه همین لباس زیباست نشان آدمیت"

چند کلام با خدا:

خدا٬ خاک٬ روح٬ آدمی٬...چه رابطه ی زیبایی...خدا تو چقدر مهربونی؟! چقدر راحت میتونی دوباره ما رو برگردونی به همون یک مشت خاک و ما رو بپاشی تو هوا تا باد دیگه ذره ای از ما باقی نذاره٬ ولی تو اینکارو نمیکنی...! در صورتی که در قبال کارهایی که ما میکنیم خیلی بیشتر از اینها حقته که باهامون بکنی٬ ولی تو...

چقدر مهربونی...چقدر دوست دارم خداااااااااااااااااااااااااااا...

و بازم بهت میگم که چقدر این "یک مشت خاک" شرمندته...منو رو ببخش خدا جونم که بعضی وقتها به خودم میگم: "من"...٬ بعضی وقتها یادم میره که یک مشت خاکم... و بعضی وقتها...شرمنده ام خدا٬ شرمنده...

ولی با همه ی این حرفها بازم میگم که: "دوست دارم خدا جونم"


 

نوشته شده توسط یک مشت خاک در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت 5:43 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت