سلام خدای مهربونم...
نمیدونم واقعا چه جوری برات بنویسم٬ یعنی اصلا روم نمیشه!
دیشب تو برام کاری کردی که من از خجالتت تا صبح نخوابیدم و بخاطر کاری که واسم کردی٬ همش اشک ریختم و با اشک و شرمندگی ازت تشکر کردم و تا آخر عمر هم تشکر خواهم کرد...
واقعا دیشب نهایت عشق رو دیدم...آره٬ منظورم عشق تو به بنده هاته! تا حالا هیچ عاشقی رو مثل تو ندیده بودم...!
با اینکه من اصلا در اون حدی که خودت خواستی نبودم ولی خواستمو دادی بهم!
باور کن هنوز باور کردنش برام سخته...!
خداااااااااااااا؟ آره٬ من دارم صدات میکنم٬ من همون بنده ی خاکیه خودت٬ همون بنده ی گناهکارت٬ همون مخلص همیشگیت٬ همونی که تا آخر عمر شرمندت میمونه همونی که دیگه فکر کنم خودت بهتر بشناسیش...!
نمیدونم دیشب صدای دلمو شنیدی یا نه؟ که مطمئنم شنیدی! ولی من اگه جای تو بودم اصلا گوش نمی دادم...! دیشب دلم داشت بهت میگفت: چطور اینکاری که واسم کردی رو جبران کنم؟! دیشب دلم اشک میریخت و شرمنده ی تو بود و الآن هم هست و همیشه هم خواهد بود...
اگه هر عاشق دیگه ای بود فکر میکنی میتونست اینقدر کارهای خلاف میل خودشو که معشوقش انجام میده٬ تحمل کنه؟! شاید دفعه ی اول ندید بگیره٬ دفعه ی دو ببخشه و دفعه ی سوم تذکر بده و بازم ببخشه٬ ولی دفعه های بعد دیگه اگه خودش هم اونو ببخشه دیگه از دلش میفته و...! ولی پس تو چه جور عاشقی هستی که دفعه ی اول و دوم و سوم که هیچ٬ حتی تا بی نهایت بار هم اگه کارامونو تکرار کنیم٬ بازم میبخشی و از همه مهمتر ذره ای از عشقت هم نسبت به این یک مشت خاک کم نمیشه و بازم خواسته هاشو برآورده میکنی و اونو شرمنده ی خودت میکنی؟!!!
واقعا ما بنده ها باید عشقو از تو یاد بگیریم...بابا دست خوش...تو دیگه کی هستی...!!!
مخلص و شرمنده ی همیشگیه تو: یک مشت خاک
نوشته شده توسط یک مشت خاک در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 1:23 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت
سلام دوستان و همراهان عزیز و محترم
راستش یکی از دوستان از من یک سوالی پرسید که من وظیفه ی خودم میدونم که جوابشونو بدم:
ایشون به من گفتن "چرا آدمها از شخصیت اصلی خودشون فرار میکنن؟! و چرا من اسم خودمو تغییر دادم و گذاشتم "یک مشت خاک"؟!
در جواب ایشون باید بگم ما یک مشت خاکیم که از شخصیت و اصلیت اصلیمون فرار کردیم!
حال بذارین این سوال رو ازتون بپرسم: شما میدونین که اصلیت ما آدمها چیه؟!!!
گاهی اوقات این سوال تو ذهنم بوجود میاد که من چی ام؟! من کیم؟! بعد که یه کم فکر میکنم میبینم من و حتی همه ی آدمها هیچی نیستیم غیر از "یک مشت خاک" که خدا از روح خودش به اون دمیده و الآن ما اینیم که...!
آره ما یک مشت خاک بیشتر نیستیم پس چرا بعضی وقتها (بعضی وقته که چه عرض کنم!) اونقدر مغرور میشیم که اصلیت خودمونو فراموش میکنیم؟! فراموش میکنیم که یک مشت خاک بیشتر نیستیم٬ فراموش میکنیم که کی ما یعنی این موجود خاکی رو به اینجا رسونده٬ فراموش میکنیم که...!
وقتی به اینا فکر میکنم واقعا پیش خدا شرمنده میشم و حتی دیگه روم نمیشه که از خدا کمک بخوام...!
به قول سعدی: "تن آدمی شریف است به جان آدمیت.....نه همین لباس زیباست نشان آدمیت"
چند کلام با خدا:
خدا٬ خاک٬ روح٬ آدمی٬...چه رابطه ی زیبایی...خدا تو چقدر مهربونی؟! چقدر راحت میتونی دوباره ما رو برگردونی به همون یک مشت خاک و ما رو بپاشی تو هوا تا باد دیگه ذره ای از ما باقی نذاره٬ ولی تو اینکارو نمیکنی...! در صورتی که در قبال کارهایی که ما میکنیم خیلی بیشتر از اینها حقته که باهامون بکنی٬ ولی تو...
چقدر مهربونی...چقدر دوست دارم خداااااااااااااااااااااااااااا...
و بازم بهت میگم که چقدر این "یک مشت خاک" شرمندته...منو رو ببخش خدا جونم که بعضی وقتها به خودم میگم: "من"...٬ بعضی وقتها یادم میره که یک مشت خاکم... و بعضی وقتها...شرمنده ام خدا٬ شرمنده...
ولی با همه ی این حرفها بازم میگم که: "دوست دارم خدا جونم"
نوشته شده توسط یک مشت خاک در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت 5:43 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت
سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه...
اول از همه جا داره که از همه ی دوستان به خاطر لطف و محبتی که به این بنده ی حقیر دارند تشکر کنم...
من از این به بعد یک همکار محترم دیگه هم تو این وبلاگ دارم که سر بنده منت گذاشتن و قبول زحمت فرمودن. جا داره که اینجا از ایشون هم یک تشکری داشته باشم.
همینطور که شما باید تا الآن فهمیده باشین اسم این همکار من "تنها"ست. منم که دیدم ایشون میخوان با یه اسم مستعار کار کنن بهتر دیدم خودم هم از این به بعد بجای اسم "صادق" از اسم پر معنای "یک مشت خاک" برای خودم استفاده کنم.
حالا منم مثل همه ی شما منتظر اولین "دل نوشته"ی تنها هستم. به شما هم پیشنهاد میکنم که منتظر بمونین آخه نوشته هاش خیلی جالبه!
این تنهای ما خیلی اصرار داره که خودشو معرفی نکنه ولی شاید بهتر باشه یه مختصر در موردش توضیح بدم:
خیلی نوشته هاش به دل میشینه یعنی میشه گفت که به آخرین عمق دل وارد میشه... خیلی مهربونه٬خیلی از ضد حال زدن به من خوشش میاد و همش اینو میزنه تو سرم که "۵ روز از من بزرگتره"! یعنی شاید یکی از افتخارهاش همین باشه!
نه تنها؟ البته یه وقت ناراحت نشی ها!!! این آخرشو داشتم باهات شوخی میکردم
.
*اینم بگم که اگه ۱۰ سال هم از من کوچیکتر بود٬ من به عنوان بزرگترم قبولش داشتم٬ چه برسه که حالا ۵ روز هم از من بزرگتره!
پس با همدیگه منتظر اولین دل نوشته ی تنها میمونیم...
دوستان ما رو از نظرات خودشون محروم نکنن!
نوشته شده توسط یک مشت خاک در شنبه 17 آذر1386 ساعت 6:46 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت
صلام دوصطان عظیض من نمیدونم چرا حمیشه نمره ی املاع یا حمون دیکطه ی من ۲۰ میشد؟!
شما میدونین چرا؟؟؟
والا من اظ وقطی که یادم میاد املاع یه درص چرط و پرط بود کح حمه ی بچه حا اذش بدشون میومد...
یادمح کح یه بار غرار بود معلم بح ما یه املاع بگه که بچه حا دصطشون طند و صریء بشه! ینی میخاسط اونغدر طند بگه کح...!!!
خلاسح چشطون روظه بد نبینه: حمین که شروء به گفطن کرد یکی یکی بچه حا اشکشون در اومد (عاخه ما حنوذ کلاصه دوم بودیم) ظا کار به جایی کشید که یحو مءلم دید حمه دارن گریه میکنن و خلاسه دلش سوخط و دیگه بقیشو نگفط...!
ولی من طنحا کسی بودم کع املام خوب بود و حمیشه ۲۰ میگرفطم!!!
هالا جا دارح عذ موالمم یه طشکر بکنم:
"موالم عملاعه اذیظم عذ اینکح به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار اظط صپاصگضارم"
نذر شما چیه؟!
نوشته شده توسط یک مشت خاک در دوشنبه 12 آذر1386 ساعت 1:21 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت
سلامی دوباره خدمت همه ی دوستان عزیز که با بازدید از این وبلاگ منو به ادامه ی کار امیدوار میکنن.
ببخشیید که من نتونستم یه مدت مطالبم رو آپدیت کنم! حالا میخوام این وبلاگ رو متحول کنم! که البته تو این راه به کمک همه ی شما نیاز دارم. حتما میپرسین چطوری؟! اینطوری:
شما باید مطالبی رو که بهش علاقه دارین رو به من بگین تا من این مطالب و درخواستهاتون رو پیدا کنم و هرچی رو هم که خودم بتونم با کمک دوستان مینویسم و براتون میذارم تو وبلاگ.
تو این راه به کمک همتون نیاز دارم...
حالا شما موضوعاتی که میخوایین رو به همراه نظراتون بگید...
نوشته شده توسط یک مشت خاک در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 6:53 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت
درباره وبلاگ

امیدوارم از مطالب این وبلاگ لذت ببرید...
دوستداران شما بینندگان عزیز: یک مشت خاک و تنها
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان همیشه همراه
تک مکانیک قلبهای تصادفی
ناله ی شب
عاشق خسته
تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه!
دلبران عاشق
امید رویای ناتمام
خلوت گزیده
یاد نوشته ها
هرچی دوست داری بگو
آواز دو پرنده
کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم
کلبه ی تنهایی
دهکده ی عشق
قلمدونی من
اگه عشق منی...
پرستوی مهاجر من
دختری که در یک قبرستان متروکه خاک شده
عشق زمستونی
یه بنده خدا
حبه ی انگور
کاریکاتور
لی لی حوضک
مرز پرگهر
کلبه نحس
تپش های عاشقانه ی قلبم
وبلاگ شوق رضوان
((حرف دل محمد))
ولگرد تنها (معرفی کتاب و شخصیت ها)
صدای سکوت
کیشمیش خانوم
عاشق تنها بچه محل امام رضا
همنفس
وبلاگ سکوت-حامد محقق
ღღبزرگ ترین وبلاگ عاشقانهღღ
حرفي از ته دل
تولدي دوباره
بخند تا دنیا بروت بخنده
امیر
آفتاب گردون (سام امیر)
مرداب زندگی
دانشگاه ها
در مسیر دیگر
جوانترین خبرنگار جهان
نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385
طراح قالب
POWERED BY