"به نام خدایی که از من معشوق، عاشقی ایچنین ساخت"

خدا در حیاط خانه کنار حوض نشسته بود و به درد دل که زیر باران به دنبال آشیانه بودند، گوش می داد... من از پشت پنجره به او نگاه می کردم و باران بی اعتنا به اشکهای پنجره، می بارید...

انگار آن شب همه چیز و همه کس برای ثبت عشق من آمده بودند...! آری٬ ثبت عشق برای دختری که فقط یک قلب سنگی داشت٬ برای دختری که می گفت: هیچوقت عاشق نخواهم شد!

آن شب اینگونه گذشت:

یک نفر آمد و برایم از عشق گفت...٬ اما نمی دانست که من قلبی از سنگ در سینه دارم! به حرفهایش خندیدم و او با تمتم اطمینان می گفت که قلب سنگی ات را آب میکنم و آن را بدست خواهم آورد...! او هم مثل همه ی مردان دروغ گفتن را مثل آب خوردن بلد بود... حرفهایش برایم تکراری و درد آور بود... او همچنان برایم از عشق می گفت و من به حرفهایش می خندیدم...!

اما آن شب... آن شب در حیاط خانه خدا به چشمهایم زل زد و تا صبح برایم از عشق گفت... انگار حرفهای خدا پیغامی از طرف او بود...!

یعنی خدا هم مرا تنها گذاشته بود؟!

اما می دانستم که خدا هیچ وقت مثل اکثر مردان دروغ نمی گوید٬ او با من صادق بود.

به حرفهایش ایمان آوردم و قلبم را برای همیشه به دست خدا و عشق سپردم...

من آن شب عشقم را در حضور خدا ثبت کردم.

او راست می گفت؛ قلب سنگی مرا بدست آورد...

                                                             "تنها"


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت 6:41 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "تنها" | لینک ثابت